در حال نمایش 66 نتیجهمرتبسازی بر اساس محبوبیت
نمایش
همه
جهان كوچك من(چاپ دوازدهم)
جهان بعد از تو، جهان سايهها
شاهزاده هری در آب نمک
دیگر خسته بودم م یخواستم به خانه بروم متوجه شدم خانه به چه مفهوم پیچیده ای تبدیل شده است. شاید هم همیشه این طور بود. به باغستان اشاره کردم به شهر و به ملت ویلی اینجا قرار بود خونه ی ما باشه ما قرار بود تا آخر عمر اینجا زندگی کنیم. ولی تو رفتی هارولد سرم را عقب بردم نمی توانستم چیزی را که می شنیدم باور کنم. اختلاف بر سر اینکه این اوضاع تقصیر چه کسی است یا چطور کار به اینجا کشید را می شد فهمید اما چطور می تواند ادعا کند از دلایل قرار من از سرزمین زادگاهم به کلی بی خبر است؟ سرزمینی که برایش جنگیده بودم و آماده بودم برایش بمیرم سرزمین مادری ام این کلمات ناخوشایند این تجاهل به دلیل فرار دیوانه وار من و همسرم که فرزندمان را برداشتیم و دیگر پشت سرمان را هم نگاه نکردیم. چطور ممکن است؟ به درختان نگاه کردم به پدر نگاه کردم او هم طوری به من خیره شده بود انگار میگفت من هم نمیدونم
با خودم فکر کردم شاید واقعا نمی دانند. راستش را بخواهید شاید خودم هم نمیدانم سرسام آور بود. شاید هم حقیقت داشت. اگر آنها واقعا نمی دانستند چرا رفتم شاید اساسا من را نمی شناختند. شاید هیچ وقت من را نشناخته اند و اگر بخواهم داد انصاف بدهم. شاید من هم آنها را نمی شناختم تنم از این تصور یخ کرد و باعث شد شدیدا احساس تنهایی کنم اما باعث عصبانیتم هم شد. فکر کردم باید به آنها همه چیز را بگویم به پدرم به ویلی و به تمام دنیا!
بسته فرهنگي شازده كوچولو(چاپ سوم)
جنگجوی ظريف(چاپ يازدهم)
درس هایی از خانم شیمی دان اثر بانی گارموس
رد پايت را باد برده
چيزهايی هست كه نمیدانی (چاپ پانزدهم)
سرپناه بارانی
برسد به دست نيك آفريد
تنها در پاريس و داستان هاي ديگر
كتابخانه نيمه شب
همه چيز از يك شوخي شروع شد
پنج قدم فاصله
هنوز هم من
ماه عسل در پاريس
FIVE FEET APART
گامبی وزير
درباره ی کتاب گامبی وزیر :
داستان این کتاب خواندنی و هیجان انگیز در دهه ی 1960 شروع می شود؛ زمانی که دختری هشت ساله به نام بت هارمون به یک پرورشگاه می رود تا در آن جا بماند؛ چرا که مادرش در اثر تصادف با اتومبیل کشته شده است. بت که کودک ساکت و آرامی ست.توجه شجاع ترین و قدبلندترین دختر پرورشگاه جولین را به خود جلب می کند و با هم دوست می شوند .
پس از تو
Paris For One
دختری كه رهايش كردی
من پيش از تو
نواك جوكوويچ
اعترافات من
درسهايی از خانم شيمیدان
الیزابت زات یک شیمیدان است؛ زنی با رفتاری فراتر از یک زن معمولی. در واقع، الیزابت زات اولین کسی است که معتقد است چیزی به نام یک زن معمولی وجود ندارد. الیزابت علیرغم علاقهی وافری که به شیمی دارد برای تأمین هزینههای زندگی خود و دخترش ناچار میشود در برنامهی تلویزیونی آشپزی مشغول به کار شود. گرچه این کار ربطی به شخصیت سختکوش و علاقههای علمیِ او ندارد، اما الیزابت هرگز از رویایش دست نمیکشد. رویکرد غیرمعمول الیزابت به پخت و پز («یک قاشق غذاخوری اسید استیک را با کمی کلرید سدیم ترکیب کنید») انقلابی است اما همه از افزایش طرفداران او راضی نیستند زیرا همانطور که مشخص است، الیزابت زات فقط آشپزی آموزش نمی دهد بلکه به زنان جرأت می دهد تا وضعیت موجود را تغییر دهند. شخصیت الیزابت آنقدر قوی است که به یک چهرهی موفق تلویزیونی تبدیل میشود و برنامهاش را به یکی از پربینندهترین برنامههای تلویزیونی تبدیل میکند.
زني براي خودش
شیتال همیشه دختری دلسوز، عروسی وظیفهشناس، مادری کامل و همسری مطیع و قانع بود. آنچه را از او انتظار میرفت، انجام میداد؛ حال آنكه که رؤیاها، آرزوها و خواستههایش را سرکوب میکرد. اين همه، روزي كه متوجه شد که شوهرش با زنِ دیگری رابطه دارد، تغيير كرد. از فرداي آن روز، او زني است كه براي تحقق رؤیاهايش، خود را در كاري كه بدان عشق ميورزد، غرق ميكند. بدون توجه به ناملايمات، زندگیاش را دوباره میسازد؛ این بار اما، به عنوان یک زن. او در وجودش قدرتی را کشف میکند که از آن بیخبر بود و آن هنگام است که در جادهي زندگي، با يك دوراهي مواجه ميشود. این بار مهم نیست که چه چیزی را انتخاب میکند، هر تصمیمي كه بگيرد، وضع موجود را برهم خواهدزد ...
درمانگر
كتاب "درمانگر" روايتی از يك تراپي غير معمول است...
...وهایم را میگیرد، آنها را بالای سرم بلند میکند و به آرامی و کمکم میگذارد دور شانههایم بریزند. در آینه نگاهش میکنم و از چیزی که میبینم میلرزم. او با مردی که من میشناختم یا فکر میکردم میشناسم، آنقدر متفاوت به نظر میرسد که انگار، کس دیگری است.
... زندگی من کامله. اما من خوشحال نیستم. از گفتنش احساس وحشتناکی دارم، اما این حقیقت داره.
بیقراریاش احساس میشود. خودکارم را برمیدارم و کلمات «وحشتناک» و «حقیقت» را یادداشت میکنم، سپس روی صندلیام به جلو خم میشوم.
ـ میدونی هنری دیوید ثورو چه اعتقادی داشت؟ اون میگه: خوشبختی مثل یه پروانهاس. هرچه بیشتر اونو تعقیب کنی، بیشتر از تو فرار خواهد کرد. اما اگه توجه خودتو به چیزای دیگه معطوف کنی، میآد و به آرومی روی شونهت مینشینه.
لبخند میزند، آرام میگیرد. این همیشه کار میکند